تبليغاتX
غروب آفتاب
غروب آفتاب
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
بی خیال آرزوهایم ...


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 22:40 عاشق: مجتبی
جمعه نوزدهم بهمن 1386
بهاره ...


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 12:3 عاشق: مجتبی
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
پرواز را بخاطر بسپار ...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 23:51 عاشق: مجتبی
شنبه یکم دی 1386



ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 0:57 عاشق: مجتبی
یکشنبه هجدهم آذر 1386
داستانی بلند ...

 

قبل از شروع

 گفتم:

- عشق!

 

دور بود. از بي نهايت سرش را برگرداند. لبخند در کنج لب هايش گم شد و سياه. نزديک شدم. دور شد. گفتم:

- دوستت دارم.

باز خنديد. گريه ام گرفت. راه افتادم. يک راه جلوي پايم مي آمد، کوه بود و بي آبي . تشنه ام شد. راه به لاي

 دره ها کشيدم. خشک بود و قحطسالي. کوه بعد و کوه بعد. کوه  نمي دانم چندم، سياه بود و لابلاي آن گودال

هايي پر از ماندآب. آب صاف کن ها آنجا دور مي زدند و به خيالي واهي آب صاف کن بودند. نوشيدم. آب صاف

 کن ها ديگر آبي نداشتند. کمي از آب را بالا آوردم. ديگر آبي نبود. با زهري که در درونم جوشيدن گرفته بود

يکي شده بود.آب صاف کن ها حشراتي شده بودند که براي تصفيه آب جان خود را از دست مي دادند و

من عقده داشتم.

کنار نشستم و قلم چرخيد:

- گنبد که سياه بود و کبود، هيچ چيز را دور خود نگاه نمي داشت.

کسي گفت:

- دروغ است.

- گنبد؟

- نه، تو.

- هنوز که چيزي نگفته ام.

- پيداست که چه خواهي گفت.

نشستم به نوشتن، اما نخواند. گفت:

- حوصله با من نيست.

راه افتادم. از دور بهشت را مي گفتند. نشان به آن نشان که اگر روزي حرف از آن بگويند نزديک مي شود و اگر ب

وي سبزه بيايد، سبزه زار نزديک خواهد بود.

داستانم که ته کشيد. احساس کردم کسي مي آيد. از دور يک نور بود. لاي درخت ها. ياد موسي افتادم و

درخت آتشين. خنده مي آمد و کسي که آمده بود نزديک تر. گفتم:

- سواد داري؟

- حال قصه ندارم.

- گوش داري؟

- داستانت به دل نمي نشيند.

خواندم. ديگر نظرش را نمي خواستم. به پايان که رسيدم، گفت:

- که چي؟

ماندم . نفسم بند آمده بود. قلمم داشت مي سوخت. دفترم داشت دود مي شد. آسمان پر از غوغا بود.

دورتر ها ابرها جان مي گرفتند و اشک دفتر و قلمم ، داستاني شده بود. از بالاي کوه ها ، ذره هايي

خشک جان مي گرفتند. حشرات آب صاف کن، غرق شده بودند اما آواز مي خواندند و سرود داشتند بر لب.

 يک نفر پرسيد:

- از خودت چه داري؟

- هيچ.

- تو که با قلم و دفتر همه بودي، حالا چه؟

حرفي نزدم. ساکت شد. دود شد و ديگر ديده نمي شد، اما قلم و دفتري برايم گذاشته بود. شروع کردم.

آهنگي وزيدن گرفت. سردم شده بود. همان روح آمده بود که " که چي؟"

دور شده بودم. هر قدر پايين تر مي رفتم آرامشم بيشتر مي شد و رهايي در خود مي ديدم.

سرازيري بود و بي فکر بودم به برگشتن. زير اين سرازيري، سنگي بود و زير سنگ غاري که سال ها قبل در يک

داستان به آنجا رفته بودم. حلبي نفتي که آنجا لاي شکاف ها پنهان کرده بودم، بوي شربت مي داد. روي

چوب ها که ريختم. آتش نگرفت. کبريت گل مي شد و چوب ها نان برشته شده بودند، خشک و خوشمزه.

 باز دور شدم.

احساسي به من مي گفت قلم با تو غريبه است و کاغذ ناآشنا.

دل به دريا زدم و ساده شدم. نوشتم:

- عشق.

 

ادامه مطلب را حتما بخون ..................................................................................

 


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 0:54 عاشق: مجتبی
یکشنبه هجدهم آذر 1386
چند نکته ...


 

1- ازموارد مكروه مباشرت با زن حامله است و چنانچه آن فرزند حاصل شود. كوردل و بخيل شود

وبرای اين كه از اين تباهی جلوگيری شود مناسب است زوجين وضو بگيرند. آنگاه مباشرت اشكالی

 ندارد. البته مسائل پزشكی و بهداشت جنين دراين مورد بايد رعايت شود.

2- مكانهايی نيزوجود دارد كه مباشرت زوجين درآنجا مناسب و ممدوح نيست. برای فرزند دار شدن

زيرتخت ميوه دار مباشرت پسنديده نيست، زيرا ممكن است فرزندی كه حاصل می‌شود جلاد، آدم كش

باشد. همچنين مباشرت بر پشت بام منزل برای فرزند دار شدن مكروه است زيرا ممكن است فرزند

منافق شود.

3- انسان به هنگام مباشرت نبايد به ياد و ميل زن ديگری باشد كه دراين صورت اگرفرزندی حاصل شود

ديوانه يا ابنه و يا صفت زنان درآيد.


4- به هنگام آميزش برای فرزند دارشدن سخن گفتن پسنديده نيست زيرا اگر فرزندی درآن پاگيرد ممكن

است از لال شدن ايمن نباشد و همچنين دراين وضعيت مرد نبايد درعورت همسر خود بنگرد كه نگاه به

درون عورت باعث نابينايی فرزند شود.


5- مباشرت زوجين درحالت ايستاده كارخران است و چنانچه زوجين قصد بچه دار شدن داشته باشند

بچه آنان در بستر ادرار خواهد كرد.


6- همچنين در برابر خورشيد ونور آفتاب مباشرت درست نيست و لازم است زوجین پرده‌ای بين خود و

خورشيد حائل كنند. چنانچه به قصد بچه دار شدن زير نور خورشيد هم بسترشوند، فرزند حاصل شده

همواره در فقر و نكبت به سرمی برد.


7- همچنين توصيه فرمودند، به هنگام مباشرت برای هريك از زوجين دستمال يا پارچه‌ای جداگانه باشد.

كه با يك چيز خود را پاك نكنيد كه شهوت بر شهوت نشيند و بين شما عداوت انگيزد و كارتان به طلاق

انجامد.

8- همچنين به هنگام مباشرت نبايد در انگشتان دست انگشتری باشد كه روی نگين آن اسم خدا يا ذكر

قرآن حك شده باشد. هنگام مباشرت زينتی كه روی آن اسماء مقدس يا آيات قرآنی حك شده است،

همراه زوجين نباشد.

 

 


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 0:53 عاشق: مجتبی
پنجشنبه هشتم آذر 1386
ولی دیگه عشق... نه !!

 

گفتم دوستت دارم، گفتی خوب که چی!

، گفتم عاشقتم، گفتی آدم زیاده!

گفتم معتاد نگاهتم، گفتی نگات خماره!

 گفتم دارم از عشقت میمیرم، گفتی یکی از مزاحم هام

 کم میشه!
بعد از اون روز با خودم عهد کردم که دیگه عاشق نشم،

 دیگه چشمهای کسی رو نگاه نکنم، دیگه باور نکنم... .

به خودم گفتم تو میتونی عاشق خیلی چیزا باشی:

عاشق نوشتن، عاشق خوندن، عاشق شعر،

عاشق مرغای عشقم که کنارم نشستن و دارن نگام میکنن،

عاشق طبیعت، گل و حتی خار و بیشتر از همه خدا...

ولی دیگه عشق....نه !!


 


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 12:19 عاشق: مجتبی
پنجشنبه هشتم آذر 1386
خیال کردم ...

 

خيال كردم يه عمر با من ميمونه

گمون كردم واسم يه هم زبونه

نگفته بود پي يه عشق ديگست

تا تحقير بشمو دل بسوزونه

نگفت به فكر فرصتي دوبارست

براي دل بريدن فكر چارست

نگفت به فكر تحقير نگاهام

شكستن غروري پاره پارست

حالا به مرگ من راضي نميشه

مي خواد جون بكنم واسش هميشه

به اون ظالم بگين نفرين اين دل

تا زنده ام به راه زندگيشه

درسته كولي و بي كسو كارم

ولي واسه خودم خداي دارم

براي ديدن روز عذابت

دارم ثانيه هارو مي شمارم

 

 


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 12:19 عاشق: مجتبی
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
نی ...

 

 


ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 0:47 عاشق: مجتبی
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
لحظه های من ...

 

اي لحظه هاي من

که در آخرين پناهگاه زمان خفته ايد

اي لحظه هاي من

که سازنده و معمار گذشته هاي من بوديد

که اکنون آغوش زمان را رها مي کنيد تا آينده ام را بسازيد

با ظرافت گذر خود چه کرديد با دل بي سوداي من؟

اي لحظه هاي خوب و زيبا

اکنون که ميروم براي سير و سفر

اين آخرين وقار کهنه گذشته ها را مشکنيد

اي لحظه هاي من

که از من گريزانيد

بي شما به استقبال آينده ميروم

بي شما به انتظار آن مي نشينم

که نه مي دانم چيست

و نه مي شناسمش

با شما ميدانم آنچه رفت از دست نمي آيد باز

و آنچه مي ماند

لبخند پشيمانيست

با شما مي فهمم

قصه‌اي آغاز شد

قصه اي پايان يافت

پس اگر مي خندم يا اگر مي گريم

لحظه اي مي گذرد... غصه ام بي ثمر است

 

 



ادامه عشق

لينک عشق | نوشته شده در ساعت 0:40 عاشق: مجتبی

RSS

کد آهنگ در وب نوا


*
*
*
*

explorer blog